
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام وي يو زادگاه من در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
اهل زیاد ابادم
ساده گویم شادم
در پی ساختن اندیشه
من زغم آزادم
من نفس تا نفسم یاد خدا میکنم و
در پی دیدن یک صبح ویو
آرزو میسازم
هر کجا باشم باز
فکر من آبادیست
دیدن منظره ی صحرایش
ناز گندم زارش
من سکوتم پر زیبایی شبهای شلوغ قدر است
سلام به شما دوست عزیز این وبلاگ نوشته شده به این دلیل که شما را با روستای زیاد آباد و آداب و فرهنگ اون آشنا کنه تصویر بالاهم نمایی از مسجد امام حسن مجتبی (ع) زیادآباد است .امیدوارم در این وبلاگ با زیادآباد آشنا بشید (خاب وچه وی یو ای ها حالتون چطور خبیده اگه عکسی چیمی دارد برسنیده) نظر فراموش نشه لطفا ( این وبلاگ یک وبلاگ گروهی بوده و فعلا 3 نویسنده دارد مهران عربی و رضا محمدی و محمدرضا یعقوبیان)
نقشه زیادآباد
پیش بینی وضعیت آب و هوا وی یو
پیام تبریک
نهج البلاغه
ثاثیر زوال گویش محلی منطقه میمه بر فرهنگ مردم
مقایسه محل سکونت اریایی ها و محل زیاداباد
جواب نظرات شما
موقعیت جغرافی روستای ویو
قدمت آبادانی منطقه میمه و ویو
وبلاگ نویسی در منطقه
موقعیت شناسی تغییرات آب و هوایی مختص منطقه میمه
فرهنگ پوشش محلی
تصاویر
تاریخچه میمه و گویش رایجی
مذهبی
قدمت گویش محلی در منطقه میمه
دانلود
شعر
بدون عنوان
تصویر سرگرمی
داستان های رضا
زیادآباد چه خبر؟
حدیث
اخبار دهیاری و شورای اسلامی روستا
روز نگار شورای اسلامی و دهیاری
مصاحبه و مقالات وی یو
بازی های محلی زیادآباد
معرفی سازمان ها مدارس و مساجد
پیگیری فعالیت های خانه فرهنگ ویو
پیام های تشکر
زیادآباد در یک نگاه
اَ _ وُ _جُ _نا
غزل سرا اشعار شاعران وی یو
مسابقه
درد دل
رابطه بين وي يو و زيادآباد؟!
مطالب منتشر شده در گاهنامه خانه فرهنگ
اس ام اس باحال
.:: www.viyu.ir ::.
خانه ی رؤیاها
اولین شب زمستون بود، زمین رو لایه ی نازکی از برف پوشونده بود و سکوت غریبی شهر رو فرا گرفته بود.تنها چیزی که یکپارچگی برفای روی زمین رو به هم می زد، ردپای پسرکی 5 تا 6 ساله بود.پسرک خیلی می ترسید، ترسی که نه از تاریکی و شب بلکه از فردا و فرداها ی بعدی بود.وقتی به دنیا اومد مادرش رو از دست داد و پدرش هم چند ماهی می شد که به خاطر کار زیاد از این دنیا رفته بود؛ به خاطر همین پسرک تنها و بی کس شده بود.با این سن کم روزها رو به سختی کار می کرد؛ با پول کمی که می گرفت فقط می تونست خودش رو سیر نگه داره.
پسرک از راه رفتن زیاد خسته شده بود اما چاره ای هم به جز راه رفتن نداشت.برف همه جا رو پوشونده بود و جایی واسه نشستن و استراحت کردن نبود؛پاهای کوچیک پسرک سست شده بودو به سختی قدم برمیداشت.یه دفه چشمش به سکوی خونه ای افتاد که قسمت کوچیکی از اون خالی از برف بود ؛پسرک خیلی خوشحال شد، تصمیم گرفت چند لحظه ای رو اونجا استراحت کنه و بعد به راه خودش ادامه بده ، اما از شدت خستگی همونجا خوابش برد.
وقتی بیدار شد خودش رو توی یک اطاق بزرگ و روی یک تخت قشنگ دید که اطراف اون تخت زن و مرد سالخورده ای ایستاده بودند.پسرک ماتش برده بود با خودش گفت حتماً هنوز خوابم،شایدم مردم اینجام حتماً بهشته.زن سالخورده اومد جلو تر و در حالی که دست پسرک رو تو دستش گرفته بود گفت:این پسر رو خدا به ما هدیه داده، حتی تو خوابم نمی دیدم جواب دعا هامو اینجوری بگیرم.پسرک هنوز ساکت بود و به اطرافش نگاه می کرد، کم کم داشت باور می کرد که نه تو خوابه نه اینکه مرده.زن و مرد که به آرزوی خودشون رسیده بودند نگه داریه پسرک رو به عهده گرفتند.
روزهای رؤیاییه پسرک یکی پس از دیگری گذشت،پسرک بزرگ شد و اون زن و مرد مهربون و نیکوکار از دنیا رفتند.پسرک که حالا مرد میانسالی شده بود یکی از ثروت مندای بزرگ اون شهر بود.
یکی از شبای سفید پوش زمستون که داشت قدم زنان به خونه بر می گشت، خاطره ای مثل برق از جلوی چشماش گذشت،خاطره ای که زندگیشو به کلی عوض کرده بود.اون شبی رو یادش اومد که حتی جایی واسه چند لحظه نشستن نداشت؛ با خودش گفت: اگه اون زن و مرد منو نجات نمی دادن و پیش خودشون نمی بردن زنده می موندم؟ یعنی واسه ی همه ی بچه های بی سرپرست چنین پدر و مادری وجود داره که از اونا مراقبت کنن؟ سؤالای زیادی تو ذهنش بود که برای خیلی از اونا جوابی نداشت؛ تا اینکه یه دفه فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت واسه تمام بچه های بی سرپرست یه خونه ی خیلی بزرگ بسازه تا شبای زمستون رو از پشت پنجره و توی اطاق گرم تجربه کنند نه تو خیابون سرد و وسط برف.با ثروتی که از پیر مرد براش به ارث مونده بود اون خونه رو ساخت و مدتی نگذشت که اون خونه پر شد از بچه های قد و نیم قد.
از اون زمان به بعد دیگه هیچ بچه ی بی سر پناهی توی شهر نبود و زمستون هم دیگه اشکای هیچ خردسالی رو ندید.
[+]
نوشته شده توسط رضا محمدی در چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت 15:1
|
|