تبليغاتX
وی یو زادگاه من - داستان های رضا
designer : Reza Mohammadi
سلام، وي يو ; نام محلي زيادآباد ، روستايي است در غرب شهر ميمه كه شباهت اسمي اين روستا نيز با واژه اوستايي "وايو" به معني ايزد باد قابل توجه است. هر نظر يا انتقاد يا درخواستي که داريد در قسمت نظرات بنويسيد تاريخ تولد سايت 1386.06.13ساعت 23:15
نويسندگان وبلاگ

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام وي يو زادگاه من در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

شعرهای شما در باره ویی یو

دستی برآوریم به مهر... ویوی خود را کنیم آباد.... بزداییم غم بی ثمری... بخوانیم الفبای محبت و بسپاریم دل خود بر ایزد دادار.... وکنیمش شاد زشکر نعمت بی انتهایش... که در این آبادی صلح وصفا بیداد است.... بزنیم بر دل گندمزارش و بسراییم نغمه که زندگی یعنی عشق........ ارسالی از گل بهار

لينك دوستان
دوبرادر وی یویی
زیادآباد (جدید)
خنده بازار(زیادآباد)
وي يو باستان
وبلاگ ورزشی ویو
گروه آموزش ابتدایی میمه
فروشگاه اينترنتي وي يو
مشاورین املاک آریایی شاهین شهر اصفهان
پروفایل مهران عربی
وبلاگ شیمی بچه های زیادآباد(مهران عربی )
وبلاگ حقوق زیادآباد
وبلاگ دبستان هفده شهریور
لیست روستاهای الکترونیک ایران
وبلاگ فاطمه فاطمه است (مذهبی)
معرفی وبلاگ و سایت
دبیرستان شهید احمدی زیادآباد
××میعادگاه کیمیاگران جوان××
سایت تخصصی نرم افزار (مهدی متوسلی)
گروه اینترنتی سبا میمه
میمه سیتی (حسین عمرانی )
صبح میمه (بخشداری )
خبرگزاری فارس میمه
میمه ای ها
یلدا قشنگ ترین ترانه زندگی من
آوای ازان
پارادوکس (کاشی پز )
روز میمه
کانون شهید دست غیب میمه
زندگی سبز
میمه اصفهان (شعر و ادب )
میمه قرق
شهر وزوان
وزوان پاتق
اگر سايت يا وبلاگ داريد پول دار شويد
سراي من ميمه
سايت وزوان
طنازان وي يو
مارنجين (وي يو )‌
فریاد بی صدا ( وی یو )
مدرسه محمدیه زیادآباد
چهار شنبه سوری ( وی یو )
هیئت علمدار کربلا میمه
لینگ کامل وب نوشتهای منطقه میمه
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
امكانات


.:: www.viyu.ir ::.



خانه ی رؤیاها

 اینم یه داستان دیگه از سری داستان های خودم

امیدوارم خوشتون بیاد

 

" اولین شب زمستون بود، زمین رو لایه ی نازکی از برف پوشونده بود و سکوت غریبی شهر رو فرا گرفته بود.تنها چیزی که یکپارچگی برفای روی زمین رو به هم می زد، ردپای پسرکی 5 تا 6 ساله بود.پسرک خیلی می ترسید، ترسی که نه از تاریکی و شب بلکه از فردا و فرداها ی بعدی بود.وقتی به دنیا اومد مادرش رو از دست داد و پدرش هم چند ماهی می شد که به خاطر کار زیاد از این دنیا رفته بود؛ به خاطر همین پسرک تنها و بی کس شده بود....."

 

بقیه ی داستان = ادامه ی مطلب + نظر شما


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط رضا محمدی در چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت 15:1 | |

آخرین لحظه آخرین نگاه

پیر مرد در بستر مرگ بود و آخرین لحظات زندگی اش را به سختی می گذراند.

ناگاه یاد روزگار پر شور کودکی افتاد,خود را در میان همسالان و دوستان

آن دوران دید,یاد آن کوچه های تنگ و خاکی و یاد تنها هم بازی کودکی اش که

اکنون همسر سالخورده اش بود همه و همه از ذهنش گذشت ,از چشمانش

قطره ای بلورین جاری شد و به روی گونه ی پر چروکش غلتید.

زمزمه ی ساعت در گوشش پیچید که تیک تاک کنان او را به آغوش مرگ

فرا می خواند.

چشمانش به چشمان خیس پیرزن گره خورد و برای آخرین بار دستان پیرزن

را گرفت تا به آرامش برسد,آرامشی همیشگی و این آخرین و بهترین لحظه ی

زندگی پیر مرد بود.

چشمانش دیگر تکان نخورد و دستانش دیگر گرم نبود,انگار سالها بود که از

این دنیا رفته بود.

از این ماجرا چند روزی می گذشت,پیرمرد رفت و پیرزن را با خود برد تا

عشق به معنای واقعی خود برسد.

در آن خانه دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید به جز صدای به هم خوردن

درهای چوبی,ساعت روی دیوارهم از حرکت باز مانده بود و اطاق دیگر بوی عطر

پیرزن را نمی داد.

چند روز بعد خانه پر شد از سر و صدا و هیاهوی فرزندان که برای تقسیم ارث

و نه برای به یاد آوردن خاطرات روانه ی آنجا شده بودند.

پسران بر سر زمین و خانه دست به گریبان بودند و دختران هم بر سر اندک

جهاز مادر,آنها به هر چیز فکر می کردند جز پدر و مادرشان.

چیزی نگذشت که خانه به ویرانه ای تبدیل شد,اما هنوز پر بود ازصدای

گریه ی بچه ها,صدای لالایی مادر,صدای گریه های مخفیانه ی او,

صدای درد دل های پدر و صدای...

[+] نوشته شده توسط رضا محمدی در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت 7:25 | |

:: مطالب پيشين